تبليغاتX
yazilarim

هنر . سیاست . علوم و فنون .هواپیمای مدل . علوم نظامی شعر . ادبیات . ایران .

  وبلاگ | آرشيو | تماس


 

چقدر تنها
بر این ناآشنا مسیر میگذرم
چقدر غمگین
بر این میعاد بارانی ایستاده ام
زیر پای نگاه رهگذران
عابری به لباسهایم
دختری به موهای ژولیده ام میخندد ،
من پیر و مضحک شده ام
و مثل " بیلبوردهای" چی توز
میمون درونم نا آرام است !

عرفان آقایی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

آه .. اي پرنده ي " اسير "
آسمان براي تو
روياي ثاقب يک شعر است
اي ناتمام !
در وَهمِ ابرها
در بقعه ي تاريک انتظار
غنوده ايي بر آن واژه هاي بي معني ،
قد ميکشي و
ميان اين شاخه هاي هرزه اعدام ميشوي
و " يَسناي" وجودت
از برگهاي مرده انباشته ميشود ،
سنگي در شريعت چشمهايت مي افتد
اشکي ميچکد و
نگاهي ميشکند
و آخرين وصيت " زندگيت"
بر سطر خاک گرفته ايي رسوب مبکند .

نام تو خروشي بود
پيام شومي در عشيره ي عزا ؛
هان اي  "مصيبتِ"ديرين
مويه هاي زنان "سياه چادر " را ميشنوي ؟!
مردانِ بي مَرکب بازميگردند
و شب
فلاتِ تنت را در بر ميگيرد .
بر تائوي فراموشي ،
تبارت اقرار تيشه هاست
بر سنگِ " لَحَد"
وقتي بازنميگردي .....!
اذانِ ساعت پنج
تا قرار "حي عليِ" ميخراشد
و کنجکاوي عابري ميخواندت
تا آواز کلاغي در يک رجعتِ پائيزي
باران بر صراطِ نبودنت مي بارد و
"ايستگاه مترو "
در اضطراب شب ميلرزد .

تو اينجا بوده ايي !
زيسته ايي و از اين بهار
سَهمي از سيب و انجيرهاي اندوه داشته ايي
و گناه کوچکِ مَکي ات
جزاي بي مقداريست
گاهي که آتش کميل
شرار ه ايي بر " نبوتِ"خاطره ميزند
لا لايي آن روزهاي قشنگِ دور
بوي سوره هاي سوخته ي جاجيم
هنوز از تيرهاي سقف اتاق شنيده ميشود
و استغفار رَجها
زير خاکستر توبه فراموش شده است .
تورکِ  رافضي !
وقت شمع کشي بادهاست
ماه از ثامنِ آسمان بالا مي آيد
و عقوبتِ "يلدا "
فانوس ها را "قصاص" خواهد کرد !

"مُوبارَک اُولسُون ! "
اين کفنِ ستاره پوش
خلعَتِ بيست و نه سالگي نامت بود
غيرتِ "خيش" و گامهاي موئمن گاوميش ها
وقتي شلاق در هوا ميرقصيد
زمين برهنه ميشد ،
تو  شوق مي پاشيدي و
شاهدِ هرجائي غزلهايت
کفاره مينواخت ؛
اي کاش به دلواپسي امان نميدادي
حالا که قلب عود نمي طپد
" مَنا " ملال آور است
و زنان بر حاجيان حرام شده اند !
کافرِ تنهايي و  غرور
چه ترهم برانگيز شده ايي !
شراب حلالِ دوزخ گورايت باد
در آغوش جَرار مرگ
ديگر کسي به ساده لوحيت نمي خندد
حتي به اين گور بي نشان
از آن " آشوريان " گمشده
کسي نميگذرد .

گور ...

شعر از : عرفان آقایی ......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

تو را
با چشمهای خودت گریسته ام
در این شب بی پایان
که تمام ناودانها بیدارند
و باران
با دستهای زخمی خود
روی هنجره ی باغچه
پنجره میکشد .

در ابهام فردا نشسته ام
در  ابهام این جانوران "منطقی"
وقتی با ولع تمام
یکدیگر را می درند
و  دندانهای خمس شان
همیشه برق میزند .
تا در جوار امام زاده ایی دفن شوند
پای طوافشان چرکین است
و نماز بی طهارتشان را
بر خلط دان زندگی تف میکنند !

سکوت مکروهی است
و هنوز بیدارم ،
خیره به تاریکی نمناک حیاط
با کلاف نور شمعها
"جوراب" می بافم
برای پسرم " لعنت"
که روزی مثل من
بیدار خواهد ماند
شعر خواهد گفت
و خواهد گریست !

آن روزهای نیامده از آن کیست ؟!
من تا کدام ستاره زنده ام
تا کدامین فرات
پیکر پوسیده ام شناور است
تا کدامین دجله فرصت دارم ؟!
از هراس نرسیدن
در زمین خشک ایمانم
صلیب کاشته ام
و در این ناامیدی متبرک
زنده بگور میشوم

آهای " غسال ها "
در چنین شبی خواهم رفت ،
وقتی جاده ها سیرابند
و باران
روی گونه هایم پنجره میکشد
روح اسیرم را آزاد میکنم
تا این آسمان دجال
اندوه  نبارد
و نگاه هرزه ی این سالوسها
تحقیرم نکنند .

صبرم تمام شده است ،
هنوز
کفشهای تنگ کودکی ام
پاشنه ی روحم را میزند ؛
آه ...خدایا
چرا کسی درهای این قفس را باز نمیکند ؟!
شبیه این حرامیان شده ام
این پیروان مسخ شده
که چون موئمنه های تلموت
زیر  چادرهایی قیرگون
ذکر لاشه ی متعفن گربه ایی را میخوانند .

تن خسته ام ،
و عنکبوت کوچکی در ذهنم تار میتند
آهای انسانهای "بی بها "
چگون از دیار این کورها بروم ؟!
من امانت پائیزم
و خونم نذر درختهاست
شبی باید
دِینم را به زمین ادا کنم !

شعر از : عرفان آقایی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

لعنت بر این زندگی
لعنت بر این آرزوهای "قاق"
و خوشبختی ثانیه های مستراح
و همیان های انباشته از تحجر
که چیزی جز "ذلت"
بر کِشت آفرینش نیست
و در زمینِ بیحاصل کائنات
خون مسیح تباه میشود !

چه هولناک است
طلوعی که از راه می رسد
و چه بیهوده میخزند
این کفاره های خیالباف
این غمام های بی ارزش
چون کرمهایی گرسته می لولند
و در حقارت نیازشان
مزه سیب و " مدفوع " یکی است

آه .. ای دیوارها
ای حصارهای ابراهیمی
این منم
"دیوجانس"
و بر خوانِ پیاله های تهی
شرابم نیست
و طغیان اندوه
حماقتِ شعر است ،
" خواتیم " روزهای واپسین ،
سنگی بر مزاری ،
معشوقِ "سافو" !

چه هولناک است
طلوعی که از راه میرسد .
بر بستر سرد صبح
باد با طنین "موسیقی رنج"  میرقصد
و شهر چون گندابی انباشته از زالو
زیر شلاق سرما
فریاد میزند .
در "بامداد خمار" زندگیم
نشسته بر زلفهایم گرد پیری
خاکستری سردم
و آتش امیدم مرده است .

سرشار از نفرت ،
بر خَلتِ رهگذران "زاغ پا "
عبور میکنم
سر در گریبان پائیز ،
مردان پنج شنبه ها
با شکم های برآمده از خوشی
زنانشان را تاق میزنند
و با نگاهی حریص
در شلوغی  شهر فراموش میشوند ،
من اما ...
نه زن دارم
و نه مقصدی !

شعر از : عرفان آقایی .

Bü Can Nəfretdən Dolmüşam ....

" ذلت " بهتر است ! زیرا " تباهی " از شوم بختی بشر مبراست ! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

چشمانم خاک ٬
زبانم ٬
دیگر به گفتن " دوست دارم " نمی آید .
و دستهایم
چنگ زده به ساقه ی نور
از دل زمین ٬
از ریشه های تاک جوانه میزند .
در ضیافت کرمها
جام  لبریز آفتاب و آب
و ترانه رویش .
در جالیزهای تاریکی
نوای چنگِ باران به گوش میرسد .

قلبم خاک ٬
در رگهای مرده ام
نبض موج دیگر نمی زند .
برای درخت های بلوط
برای یک عروسک کوکی
چقدر سرشار میشدم و
همیشه تنم خیس بود
دررویای اقیانوس و دزدان دریایی ٬
و یک جزیره برهنه
مثل خاتونی
با سینه های سپید و ماسه ایی
ساحل امید بود
و دیده بان فریاد میزد : 
یه خشکی میبینم !
یه خشکی میبینم !

نامم خاک ٬
اکنون دالان تار آرزوها
اکنون پنجره های بی لبخند ٬
دیگر کسی برایم دست تکان نخواهد داد
دیگر کسی عابر نسیم نخواهد بود .
به تکرار اندوه
و روزهای پی در پی مسلول
محکوم شده ایم .
اینجا آخر خط  است
گونه ی مرگ را ببوس
و از بوی خوش زن
از عِطر یاسها
از کوره راههای گل آلود 
لبریز باش و قیام کن .

شعرم خاک
خطابه ی تسلیت و اشک .
جرعه ایی آب بنوش
شاعر بی معشوق
پژواک ممتد  دروغ را میشنوی ؟!
وقتی به یک فنجان اشاره میهمانت میکنند
چهره های گنگ صمیمی
قهوه تلخ حضور
در شلوغی سایه ها
دیوانه ات میکند .
چرا زمان کند میگذرد ؟
چرا شیر گاز را باز نمیکنی ؟ ؛
نگاهت روی گوشی تلفن مکث میکند
و در پاگرد دلهره
ثانیه ها را قدم میزنی ٬
حالا باورت به عقربه های ساعت
بیشتر از خداست !

بهارم خاک ٬
بر هفت سین سرگردانی
سبزه و شته های مرثیه گسترده است
و عروس رویاهای سوخته ام
در کلیسای آینه می خندد .
داماد تقدیر ٬
آخرین عشق بازی زندگی با توست
روی باسن نرم بیشه دراز بکش
و چون ببر گرسنه ایی
جسورانه حمله کن ٬
غزال تسلیم بیتاب است .
در حریم شکار
جیرجیرکها آواز میخوانند
و ضرب " خوب است " ٬ " تندتر " !
بر دَفِ توندرا می کوبد ٬
درویش خیال
به سماع برخاسته است .

Səma

شعر از : عرفان آقایی ... این شعر را می توانید با " صدای من "  بشنوید .
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

یانی بُویون قوتولاجاق ؟!
یانی بُو آغشام گِئدَرَم ؟!
توکیب مَنی ایستَه
شاراب اِفسونی
توکلَرُوی دالا آت
نشئه بُو دِنیزدَه
قوجاقوندا
یانیق آغشلار چیقیریر
یانیق یولار ٬
یانیق کُوچه لر کُول اُولور !
 
آه....... اُو ظالم گئوزلَرون
اُو گوزل سینهَ لَرون
یادمیندا یاتمیر !
سَن هارا
من هارا ٬
یانی مَنی تانی یسان ؟!
خیالوندا چیمَن
بیر بالیق تکین
بیر اوشاق کوکلارییام ٬
منی گُرخُود
مَنه لای لای دِئینه !
 
اُوینا مَنن !
اُوینا ....
قاپیلار باغلی دُور٬
آلله گئدیب !
و ایحساسیم سُونُور ٬
قرانیق آهیسته مَنه دولاشیر ....
سَندَه گَئل ....... !
یاش بَدَنوندا
حَسرتین اَل یئری قالیب
یاخین اُول
دونیا بیر فاحیشه ایمیش !
دُور بیزی دَه تانیسین
دُور بیزدَه روسوا اُولاق !
 
سَحَر هاردان یتیشَجَک ؟!
بُو شهرین آیی سونوبدیر ٬
مَنی اُویاتما
گوی بولوتلار
پنجره نین یادینان چیخسین .
هانکی آرزیلاریما یاقی سان
او نازنین یاشلارووی ٬
باخ منه .!
توکلریم آق اُولوب 
رویامی گورت لار آپاردی
و اومیدیم  دیریلمَز ؛
من سنین یُورتووا
وِدایَهَ گََلمیشَم !
ودا

شعر از : عرفان آقایی ........

yazilarim.blogfa.com

" برای خواندن ترجمه فارسی بر روی ادامه مطلب کلیک کنید "


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

گاهی با خودم حرف میزنم !
و با تو
 که در ذهن " شرق" نقش بسته ایی
تمام " حادثه " را مرور میکنم .
ساغر نیایش !
هرگز تنها نبوده ام .
تو اینجایی ٬
درست روبروی سَهم ِ اِیوان
" زُحَل ِ " افروخته ایی
روی سینه ات میدرخشد
و در ملکوتِ حضورت
فرشته ها سجده کرده اند .
 
طَبَسِِ رُویش ٬
بیشه ی خیال مرا زنده کرده ایی ٬
کپک های غزل بازگشته اند
و بَر شاخه های شعر
صدها پرنده عاشق نشسته است ٬
در بیقراری  گوزنهای " قُرُق "
در تن  نحیف خاک
خون تازه ایی جاریست
و مرگ سیراب می شود ٬
اگر " پائیز"  امان میداد
" طنابها " جوانهِ می زدند !
 
تو اینجایی ! ٬
از حریم  آشفته ی  زلفهایت
نسیم خنکی می وزد
و تا آیه یِ باران  تشنه ام !
پشت انبوه جنگلهای شمال
جاده هایِ گِره زده
تا اَبدیَت امتداد یافته اند .
دلم برای " خدا " تنگ شده است ! ٬
از " ت " یا " ز"
اگر " مُستجاب " شوی
تنِ بیمار صحرا شفا می یابد
و اَبرهای " دُعا "
بر تن ِ خشک زیارت
خواهند بارید .
 
بهانه ی قشنگِ " نَبودن "
میشنوی ... ؟!
تا پگاه " یا شافِعُ "
گلدسته ها تو را فریاد میزنند
و  نماز نفسهایت
" شب " را دور میکند . ٬
دیگر در انتظار معجزه نیستم 
زمین از رُکوع  تردید
برخاسته است !
و فانوسهای ترَهُم
در کُنج بیتاب " اطمینان "
سوسو میزنند .
 
تو اینجایی ! ٬
زمان ایستاده است ٬
و جبرئیل سوره  تازه ایی میخواند ؛
انگار دوباره مسلمان شده ام !
و فردا از راه نخواهد رسید .
چرا بترسم ؟!
حالا که پر از پنجره ام
تا آسمان راهی نیست ٬
این حَرَمها مرا " اِجابَت " نمیکنند !
و دیگر
" نیت " ماندن نیستم ٬
باید بروم .....!
تو ....

شعر از : عرفان آقایی .......... این شعر را با " با صدای من "   بشنوید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

کسی تو را باور نخواهد کرد !
اگر همیشه قبض هایت را پرداخت کنی
و یا حتی بیشتر بدانی
بازهم فرغی نمیکند !
پس تلاش کن " شماره " سختی باشی
" فرد " بودن کافی نیست
فاصله و
چند اشاره ی مُبهم بهتر است  !
مهم نیست که فراموشکاری
کسی نباید تو را بشکند .
 
سریعتر برو ٬
مسیرت را عوض نکن ! ؛
خوب  بیندیش تا " تصمیم " دیگران نشوی
وقتی مینویسی
درست مثل این است که حرف میزنی
و بدون آنکه بفهمی
روی امواج نگاه مردم
باز هم " مُمتد " خواهی بود !
مثل طیف زندگی
زمانی  سبز
و گاهی زرد .
به همین سادگی !
 
کسی تو را نخواهد فهمید
پس چرا همیشه صفرها را تکرار میکنی ؟!
تو خیلی " رُ ند " هستی
درست مثل بچه ها
حتی با " سه " فریب میخوری
تجارت که بازی مِنچ نیست !
پایت را روی پدال گاز میگذاری و
دوست داری که باد
موهایت را نوازش کند
و تا پایان بِرانی ؛
اما " زمان " را باخته ایی ٬
حالا برو !
 
چرا همیشه از تمام شدن لذت میبری ؟!
جوانیت را خرج کن !
روسپی های پائیز
از سمت راست " ممنوع " میگذرند . ؛
دنیای بدی نیست
یا " صفر " هستی
یا " یک " .
و این کاملا منطقی است !
درست مانند خبرهای رادیو
پنجاه نفر در آتش سوخته اند
سی نفر غرق شده اند
و این بزرگراه مسدود است !
file

شعر از : عرفان آقایی .... این شعر را با " صدای من "  بشنوید .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

فردای من ٬
پَرهام  دوردستها
اندوهِ جنگل و مه
در سکوت گورستان .
فردای حاشیه های گیلاس و
گاری کهنه ایی در گذار
و دشت و
تپه های مشایعت .
 
فردای من ٬
سنگهای داغ خورده .
زمین تشنه یاسین و صلوات
و ناله برگهای خشک
در دستهای  باغ .
فردای رمیارهای بی رمه
رشتاک مانده در شکاف سخره ها
و کوچ نگاههای هیز
از تن اقلیما .
 
فردای من ٬
نهور عایشه های فرمس
سابوره های قبر
و گلدان های تشنه ی " راجعون "
فردای چند خطِ بی هجا
در رثای زندگی :
طللوع دل انگیز
غروب غم انگیز !
 
فردای من ٬
موهیمن تشیع
امید جُنب  رویاهای شبانه
و شعرهای تهی از بوسه و
" زن "
فردای هاوشِ یهودایی
تا بی انتها شدن
در بامداد بانگ خروسها
انکار خدا ! .
 
فردای من ٬
گریزگاه نهیب ٬
خاکستر و خاکِ جاودانگی
" نرگال " ابدیت
" نرگال " مسخ !
فردای عِطر سِدر و گلاب
در مویه های بیدها
نسیم خاج !
 
فردای من ٬
" نیماد " تقدیر ٬
حسرتِ " وایه ها "
تن آماسیده  از تازیانه های باد
شهید بی کسی !
فردای خورشیدهای خاموش
شب های فانوسی
در چشم های بیدار قبله
نماز وداع  .
 
فردای من ٬
آسمان سُرخ  " ناسوتی "
پژواک سوره های  " فرصت "
آیه های تازه رود .
فردای " پگاهِ " افسانه شدن
از آتش قِقنوسی شراب
در بستر بکارت تاریخ
سوختن و
برخاستن !
 
فردای من ٬
سروش کرکسهای مرگ
بر فراز استودان .
پوسیده استخوانهای " تمنا "
زیر انبوه ریگهای ناباوری .
فردای اشکوبه های شکسته ٬
خواب بی تعمل نیستی
شاعر مرده و
شعرهای غبار آلود !
fardayeh man

 شعر از : عرفان آقایی .......... این شعر را با " صدای من "  بشنوید .*

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

روزی از پیله میگریزم و
پروانه میشوم ! ٬
در رخوتِ عشاء پونه ها
از رگِ سیاه باغ ٬
چون خون سرخ کاجها
فواره میزنم و
آزاد میشوم !
 
روزی چو آفتاب عُزلت اندیشه ام
آخر غروب میکنم و
قصه میشوم .
حالا که اینهمه رنج میبرم از " بودن "
در " هُوی "  بامدادی کلاغها
زخمی به ساعد کوچه میزنم و
سایه میشوم !
 
روزی در انعقاد شعر جاودانه ایی 
با زجه های خیس آب
بر خاک میچکم و
سرد میشوم .
تا بشکنم حصار چوبی  کُفر را ٬
در شعله های آبی ارتداد
" حلاج " میشوم
 
روزی فرار میکنم به سمت مانیها
در آسمان ابری " مهر " ٬
بی واهمه بال میزنم و
سار میشوم .
از تکه های معصوم ماه و آئینه ٬
یک دشنه میسازم و
هابیل میشوم .
 
روزی پشت میکنم به دنیای شما ٬
زیر نقاب نقش غم انگیز کوچکم
میگریم و برای همیشه ٬
خاموش میشوم
بر خلوت قلب " سارای " فاصله ها
با آنکه حقیر و  بی سرانجامم ٬
گاهی می وزم و
تازه میشوم .
روزی !

 

شعر : عرفان آقایی ..... این شعر را با " صدای من "   بشنوید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

تهی از شعر
تهی از امید
مسیح  و
جاده و
غروب را
دُشنام میدهم .
 
افسوس ! ٬
از این سال 
هیچ اتوبوسی نمیگذرد .
من و جوانیم  ٬
تنها رهگذر بیراهه معجزه ایم 
و باد و
سکوت
ما را تشیع میکنند .
 
به عبث ٬
بر مزار " فریبای " گناه
ایستاده ام .
همچون قدیسی
ساقه ی خشک زهد را میجوم !
و روی سنگهای غار ملکوت
طرح میزنم  :
یک گراز شکار شده
یک کودک قربانی !
 
خسته ام ٬
و همه ایمانم
یک بسته سیگار است
و زن و شراب
تنها آیه ایی است که میدانم !
در رکعت کرنش  و نوازش
و رعشه های نیاز
آه ...............
عریانِ عریان
مرا بر سینه ی خورشید
به صلیب بکشید !
( دلم میخواهد در این جمله ها تمام شوم !)
 
آهای ....
دیگر برای ماندن
فریب نمیخورم
حتی اگر فرشته ایی
بگوید " دوستت دارم "
و ایهام مبعث ها
همچون صدای بیل گورکنی
تکرار شود .
نه !
مرگ من فروختنی نیست
نه به قیمت پائیز
نه به قیمت بهار !
...!

 

شعر : عرفان آقایی ..... این شعر را با " صدای من " گوش کنید !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

 
 

This web site is designed for 1024 x 768 screens with 16 bit resolutions

   
 

* برداشت مطلب و عکس با ذکر نام منبع و لينک به  يازيلاريم آزاد است *