تبليغاتX
yazilarim

هنر . سیاست . علوم و فنون .هواپیمای مدل . علوم نظامی شعر . ادبیات . ایران .

  وبلاگ | آرشيو | تماس


 

yazilarim

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

یازیلاریم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ..... چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که ترا هست با خدای ..... آخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم ..... باری سوال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست ..... در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست ..... اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی ..... گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است !

ای مدعی برو که مرا با تو کارنیست .....احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

محتاج جنگ نیست گرت قصد خون ماست ..... چون رَخت از آن توست به یغما چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار .... می داندت وظیفه ٬ تقاضا چه حاجت است !

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

سلام بر" ایشتََر" ٬ ایزد بانوی بامداد و شامگاه ٬ ایزد عشق و دلدادگی ٬ دختر " آنو " ایزد آسمانها ٬ تو را ستایش میکنم ٬ که عشق از تو زاده شد ٬ که رامش از تو آغاز گشت ٬ تو را میخوانم که یاریم کنی در این شامگاه فاصله ها و تنهایی ٬ حالا که همه ایزدان مرا از خود رانده اند ! یاریم کن تا قربانی سزاواری پیشکش کنم ٬ تا محرابی پر از عود و عطرهای خوشبو برایت بسازم و به آهنگ و سرودهای مقدس تو را بپرستم ٬ یاریم کن تا قلبش را فرا چنگ آورم ! تا بر خدایانی که اطرافش را گرفته اند و با من سر ستیز دارند چیره شوم !
در این واپسین ثانیه های روز ٬ نام مقدس تو را به زبان می آورم ٬ تو ای " ایشتر " خواهر " ارشکی گال " شهبانوی جهان زیرین که به مردمان نواحی دوزخی یاری میرساند ٬ همو که " ستاره سوگواری است " مرا یاری بده :
اگر دروازه را نگشایی چگونه از آن بگذرم
اگر آن را خرد نکنی ٬ و قفلش را درهم نشکنی
آستانه ی در و نگاهبانان را نابود نکنی
مردگان را زنده نکنی تا شمارشان از زندگان بیش بُوَد !
ای " ایشتر " مرا یاری بده که تو اولین کام عاشقانه را در همه ی آفریدگان بیدار کردی ٬ آه ای " ایشتر " تو را سوگند میدهم به " تموز " ایزد درو ٬ که مرگش اندوهگینت ساخت ٬  تا بر ایزدان او پیروز شوم ٬ آیا مرا یاری خواهی کرد ؟
همچون " سارگن " مرا وامدار عشق خود ساز که ایزدان زمین و کوهها با من  دشمنی کینه توزانه میکنند و قلب او را به بند کشیده اند . مرا یاری بده ٬ مرا یاری بده آنگونه که با " آشور بانیپال " مهربان بودی و او را دوست میداشتی :
چهره ام چهره تو را می پوشاند ٬ همچون مادری که میوه زهدانش را
تو را چنان جواهری پر نگار میان پستانهایم جای میدهم
و شبانه تو را فرا میپوشم
روز هنگام تو را چون جامه ای به تن میکنم
مترس ٬ آه محبوب کوچکم ٬ که تو را پرورده ام !

ایشتر

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

هر چه میگذره ٬ هر چه دورتر میشی ٬ هر چقدر این فاصله ها سخت و دست نایافتنی میشن ٬ هر چقدر تو سخت تر و نامحربانتر میشی ٬ من دیوانه تر و دیوانه تر میشم ٬ رنگ جنونم سرخ تر و سرخ تر میشه ٬ غلیزتر از سرخی همه غروبها ٬ جاری تر از همه رودها ٬ مملو از برگ های زرد و درختهای خواب زده  شدم  ٬ رویائی تر از همیشه ٬ خیال زده تر از گذشته ٬ دارم تبدیل به افسانه میشم !

من برگشت ناپذیرم ٬ لاعلاج طرد شده ٬ روان پریش محتاج به مشاوره ! ٬ مضحکه دیگران ٬ لاابالی سنگ خورده ی کوچه و خیابان ! من دیوانه ام ٬ دیوانه ی دیوانه !

داشتم به این فکر میکردم که توی چه دنیای عجیبی زندگی میکنم ٬ نمیدونم ! درست مثل خیال و رویا میمونه ٬ انگار منتظرم یکی بزنه روی شونه ام و بگه : آهای آقا ! بیدار بشید ٬ رسیدیم !

وقتی راه میرم احساس میکنم اطرافم رو مه غلیظی فرا گرفته ٬ صدای آدمها برام گنگ شده ٬ اما صدای وزش باد و  شرشر آب توی وجودم جاری میشه ٬ سرد و دوست داشتنی ٬ انگار با بدنی عریان در مسیر وزش نسیم خنکی قرار گرفتم ٬ انگار کنار رودی پر آب قدم میزنم ٬  انگار تکرار میشم ٬  انگار خواب میبینم ٬ انگار خوابم ...  (هیجان آوره ! )

این پریشانیهای دوست داشتنی هدیه ی قشنگ توست ٬ این شبهای گریه و اندوه یادگاری چشمهای قشنگ تو برای منه ٬ این آشفتگی و رسوایی حاصل یک نگاه ساده است ٬ این بریدن و رفتن ٬ این تمام شدن و نرسیدن ٬ این فنا شدن و ذره ذره آب شدن ٬ هدیه ی توست . حافظ و گیتار و تنهایی ٬ و رویای شیرین ٬ و صدای طنین آهنگی که توی ذهن انگشتهام مینشینه ٬ ناخودآگاه و دلگیر ٬ نگران و مضطرب .

هرگز ! ٬ اینجا ٬ قافیه های خودش رو از دست نمیده ٬ خاموش میشه اما چیزی از من در اینجا هست ٬ مطمئنم ! ٬  حتی اگر ننویسم و گم و گور بشم  .

من باید آدم خوشبختی باشم ! ٬ چرا که نه ! هیچ کس رویاهای خودش رو بازی نکرده ! اما من از رویای خودم شنیدم که میگفت : میخوام بهت پشت کنم ! هیچکس تا به حال ندیده  که دختری نقاشی شده حرف بزنه اما من  ....

وقتی آدم سرش رو به سنگ میکوبه ٬ وقتی آدم چیزی رو به آتش میکشه ٬ حتما بهانه ایی داره ! وقتی کسی باورش نمیشه که اتفاقی بیفته ٬ وقتی همه فکر میکنن فراموش میشه ٬ وقتی همه میخندند و مسخره ات میکنن ٬ وقتی سرزنش میشی و راه به جایی نمیبری ٬ وقتی شعر روی زبانت خشک میشه ٬ وقتی همه چیز رویایی میشه ٬ حسی از شعف و دلدادگی سراسر وجودت رو فرا میگره ٬ با درختها حرف میزنی ٬ سنگها رو نوازش میکنی ٬ به شکل مبتذلی مهربان میشی ٬ و فقط عبور میکنی ٬ راه میری و توجهی به اطرافت نداری  ٬  و مجبور نیستی نگاههای تحقیر آمیز دیگران رو به خاطر سر و وضعت تحمل کنی ٬ مجبور نیستی به خاطر دیگران موهات رو شانه بزنی و یا لباس درست و حسابی بپوشی ٬ و دنیا برات غریب و ناآشنا میشه ... غریب و دست نایافتی و زیباتر از گذشته ٬ گنگ میشی ٬ گنگِ گنگ ٬ دیوانه ی دیوانه !......  ( دیوانگی عالمی داره ! )

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت   توسط عرفان آقایی  | 

 
 

This web site is designed for 1024 x 768 screens with 16 bit resolutions

   
 

* برداشت مطلب و عکس با ذکر نام منبع و لينک به  يازيلاريم آزاد است *