تبليغاتX
yazilarim

هنر . سیاست . علوم و فنون .هواپیمای مدل . علوم نظامی شعر . ادبیات . ایران .

  وبلاگ | آرشيو | تماس


 

غبار بودم و آتش
آهِ ..تو سردم کرد !
زمین در ابهام تنم شکافت
آسمان روئید
رود آوازی نداشت
کوه قصدِ سنگ ،
ابرها می آموختند
موج تنفیذ دریا بود
آنگاه که ما به بازی نشستیم و بر همه چیز
روحی از خاک دمیده شد
آن روزها ...
بر نقش عروسک های چوبی یمان
میزبان بودم
میهمان بودی
و صاعقه نخستین سرود جهان بود.

عشق بود شاید
در آن اشتراکِ مٌحقر خٌرد
در آن سلام و همکیشی
ما تجلی زندگی نبودیم اما ...
چشم هایمان مسلح نبود!
دستهایمان مسلح نبودند
کسی در گهواره ی گندم
داس  نمی خواباند
برای زندگی حتی
یا مرگ
کسی بهانه ی دیگری نبود.

ما بزرگ شدیم
(بالاخره بزرگ شدیم)
کوچه ها کوچکتر
نیازها عجیب تر شدند
با کفش های چرمی واکس زده ، سرهای کچل شده
روی هیجان بلوغ راه می رفتیم
گاهی می کشتیم
گاهی نجات می دادیم
ما دزد و روسپی بودیم
کارگر و دهقان
دوش به دوش یکدیگر
تمامی سقف ها روی سرمان سایه می انداختند
ما پشت به پشت
دیوار شدیم
آجر بودیم و مرزی که میان انسانها ثواب داشت
مگر وقتی که کسی می داد
یا میکرد !
زن و مرد
سختر و بلندتر می شدند
وقتی به قول همکارم:
با عشق های پانزده سانتی
روی تمامی سنت ها می شاشیدیم!
همه چیز تازه شفاف میشد
ما به آنچه می گفتند
حتی به خدا
اعتماد داشتیم و آنوقت ....
این ها فریب مان می دادند !

حالا که اتفاق ما را دوباره بجان هم انداخته است
حالا که قرار نیست عروسک بازی کنیم
میفهمی که ...!
لااقل بیا قاتل خوبی باشیم
مثل صدها باری که در طول روز می میریم
مثل ساعاتی که خوناشامیم و
حتی سلام هم نمی دهیم
نه ... قرار نیست بگوئیم "دوستت دارم"
این دیگر از آن "خاله بازیها " نیست
این سوگواری انسان برای انسان نیست
این بازی بزرگترها
آن کارِ دیگر خلوتِ نشینان است
این کار
تدام بخشش و انکار است

نه اینکه برهنه ندیده بودمت
چرا !
نه اینکه نمرده ام
حالا
این بازی ی ملال آور
مثل تاب خوردن ما روی تخت
مثل حس ویرانگری که به ارث برده ام
به رسم قبایل ترک
گاهی که می سوزانم
گاهی که میکشم
این خون خالص عصیانگری که در رگ های من است
کارگر می شود
خدا دوباره زمین را عروس میکند
می سوزاند
همیشه روز ششم
روز باروری
روز جفت هاست
امشب قبیله و گله همسرند
ابرها بارور شده اند و باران
به سمت ساقه ها شراع میکشد
همیشه زندگی
از مرگ زاده می شود
ما برای زنده ماندن
چه کارها که نمیکنیم
چه چیزها که نمیکشیم!

فریاد می زنیم
آه .. می کشیم
به نام خداوند
سنگسار می شویم
یا شاید مثل خودش محکوممان میکنند
اینجا بیدادگاه تکامل است
در قانون نانوشته ی تکثیر
قدرت کلام حق
حق
تضمین بقاست
ما بقایای نسلی منقرض شده ایم
نسلی که در آتش تحجر سوخت
نسلی که تخم کینه و نفرت بود
ما با کوچه ها یکی یکی مردیم
ما از نهال انقیاد
تبر چیدیم !
تاسوعای عادیتم و شب هفت انزجار
بجان هم می افتیم و انگار نه انگار
تو مادر میشدی و من
پدر آن عروسک های فاحشه بودم
بازیچه هایی که حالا
یا اعدام شده اند
یا مثل امیر همکلاسی ام
مهریه می دهند
حالا میفهمم چرا
همه زندگی را به لای پاهایشان حواله میکنند!

بی شباهت به رویا نیست
این هم آغوشی وهم آور
در دالان لاجوردی شب به پیش می رویم
حالا نقوش مصری تنت جان گرفته اند
من رازهای تو را می دانم
شعرهایی که برایت سروده اند را
تو مثل آن سحر هزارساله هنوز درمانگری
نیزه ی منی که پرتاب می شود
تویی که مرا به شکیبایی ماندن
در اشتراک محقر غارها میخوانی
همبازی خردسال منی که حالا
مرا به سخره گرفته ایی
راستش را بگو ...
چه اتفاقی افتاد که ما بزرگ شدیم؟!
تو از که دلبری کردن را یاد گرفته ایی؟!

باور کنی یا نه !
استمرار حیات در آینه ها دروغ نیست
در مستمرترین نقشینه ی هستی
درودی به بدرود
می ایستد ، می آید ، می ماند
ما طبق شریعت ..
میمیریم ، زاده می شویم ، میمیرند
نمی بینی هنوز
دام مینهیم
شکار میکنیم
ما در گوزن و میش تکرار می شویم
ما به آئین  آب
به خاک ، به  سبزه باز می گردیم.

شعر : از بنده بی مقدار خدا "عرفان آقایی"............................

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت   توسط عرفان آقایی 

 
 

This web site is designed for 1024 x 768 screens with 16 bit resolutions

   
 

* برداشت مطلب و عکس با ذکر نام منبع و لينک به  يازيلاريم آزاد است *

 

counter for vBulletin