تبليغاتX
yazilarim

هنر . سیاست . علوم و فنون .هواپیمای مدل . علوم نظامی شعر . ادبیات . ایران .

  وبلاگ | آرشيو | تماس


 

قصاص میخواهم !
جاده ها امان ماندن را از من گرفته اند
و می روم روی پاهای پیری که میلنگند
رو به خورشیدی که خسته می تابد
بر جهان اموات و
بر شمایل مسیح حتی .....
خدایا ...
بر شمایل مسیح حتی !
جهان غروب کرده است
و باور سربی درخت ها زرد می شود.

خدایا مثل خودت !
به تردید افتاده ام
گاهی که در میانه ی راه اراده ام به لکنت می افتد
به جرم ایمانم
وقتی نفس هایم از نماز
از رفتن می مانند
همه ی گیتی از حرکت می افتد
حتی پیش از آنکه خروس ها بخوانند
تو را انکار میکنم
دروغ می گویم ،
انگار با یهودای درونم
در جمع این شعوبیان ترک همدست شده ام
شب ها گریه میکنم و روزها
در آتش انکار می سوزم.

خدایا .....
چرا به مقصد نمی رسم ؟!
مگر پاهای من نمی روند
مگر مثل این تپه ها
شامل مطلع خورشید نمی شوم ؟!
تا نخست کلام باشد
و قرائت ماه به روز هفتم
و شفاعت آدم  تا اسماعیل و
دستان ابراهیم
دشنه ی وحی بگیرند
چه می شود اگر تو بکار خودت
و من به بدبختی هایم برسم
نکند آن نقاش احمق
رودخانه را فراموش کرده باشد
یا دختری را که می بایست به استقبالم می آمد !

خنده دار است!
اینکه من با این کوله پشتی سنگین
میان این قوم  بی عددٍ زندیق
چادر می زنم
و با شماره مسلسل شناسنامه ام
که جای نامم را گرفته است
از بیغوله ایی به بیغوله ایی دیگر
تبعید می شوم
حالا متهم و
مختومه ام برای خیلی ها
هر چند تنها و استوار
به زمان و زمین مشکوک مانده ام
و از  تلاوت فرصتهای سوخته
سرم دود میکشد اما سیگار را ترک نمیکنم
و به جمله ی "خودتان قضاوت" کنید
نیشخند می زنم !

آه ...خدایا
چرا مرا فراموش کرده ایی؟!
چقدر مثل دریا
روی صلیب خلیج وخشکی صدایت بزنم؟!
در این غربت تماما زن !
تماما شراب
نه خیابان های شلوغ تبریز
نه روزهای بارانی و دخترها
شوقی در من بر نمی انگیزند
نه فراتر از آن چیزی که هست
به ایمان این جماعت معلق رشک میبرم
مثل غبار و دود
از مسجدهای خالی و بوستان های شلوغ
صدای اذانِ گمشده در آوای رپ می چکد
زیر یک ناودان عاصی
به دیوارها مجاب شده ام
به ماندن در مقام جَبل ها
و پرستش آتش.

بی طاقتم خدایا...........
بی طاقتم
بی جُغد و بی اجاق
زار میزنم زیر بار این همه پریشانی
ننگ است گریستن یک مرد ولی از مردی
دیگر غروری برایم نمانده است
تسلیم شده ام !
حتی با شمشیر خدا
برای بشارت دادن بی شهامتم
هنوز روی سخره ایستاده ام

هر چند با ترديد
در سکون ثانیه های انقياد
رسیده ام به سوال "آیا زمین گرد است" ؟!
نزدیک می شوم به سقوط ولی چرا
این جاده های بی سرو ته
معنا نمی شوند.

[...]

تو حق داشتی !
حالا اعتراف میکنم
تا اعتراف شوم
قیامت انجیل نزدیک است
حتی در کام درندگان و در قعر چاه
به بهای خون و آب
مرتدم
و تمام دارائیم این پاهای خسته است
منی که از دنیا
شریکی جز جاده ها نداشته ام
و کتاب و
تامل ظهر در یک فنجان قهوه شادم می کند
درست مثل بچه ها
مثل بیماری
به ردای مقدس زندگی دست میکشم
منی که غروب برایم مثل کلیسا و
تنهائی است !

نمی دانم شاید
پیامبری در وجودم زاده می شود
با تنی که بوی خار و گون گرفته است
شروع یک پایان دوره ام میکند
دست آدم به سمت آتش خیز بر می دارد و
غارها روشن می شوند
تا سایه ي اولین دیوار زاده شود
لم می دهم به خلوت بارانی خیابان انقلاب
جایی شبیه برزخ
وقت صبحانه است و
چند تکه آدم  شناور در دود قلیان ها
به فردا شک دارند!
و فردا فریدون کنار است
و فردا زنانی است که با لباس به دریا می زنند
فردا منم
فردا تویی که در دیروز مانده ایی !
فردا
فرزند خداست !

شعر : عرفان آقايي ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت   توسط عرفان آقایی 

 
 

This web site is designed for 1024 x 768 screens with 16 bit resolutions

   
 

* برداشت مطلب و عکس با ذکر نام منبع و لينک به  يازيلاريم آزاد است *

 

counter for vBulletin